تبليغاتX
قلمچه
واگویه های ابراهیم حصاری


 تنها سوزنبان پير ميتواند
باز ايستاند قطاري را
كه عمري گذار كرده
                        از نگاه جوانش
بي آنكه دستي به تقلا از آغوش گرم كوپه هاي مكرر
به نگاهبانيش سپاس گويد
و چه آسان ميتواند به خط كور رساند
آغوشهاي گرم مردان گرم تن ـ پر شهوت را
كه به آغوش منتظرـ روسپيان ـ ايستگاه برفي سلام گفته اند
روزي 
       ، اگر بميرد سوزنبان
به كدام خط كور خواهند رسيد
واگنهاي سرد و بيخيال فلز
واي كه تنها
               اهرمي است فاصله بين دو خط موازي و 
                                                                   خط كور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط ابراهیم حصاری  | 


 آه ای بالا بلند ترین دختر زمین
که چشمانت منقوش هیچ دفتر شعری نیست
با توام

تو که به اندازه تمام دریاهای زمین با من دوری

و کاغذ بادهایت با کاغذهای فلسفه
آسمان تا زمین
 
                   ، توفیر دارد

شبی
        در همسایگی ات خواهم خفت

تا شاید در صبحدمی

مرا نيز
 
       
به دنباله بادبادک هایت

                                     آسمانی کنی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط ابراهیم حصاری  | 


مگسي در عبث گذار از شيشه
و واگني متروك
كه رو به سويي ميبرد مرا 
                                  ،كه نميدانم
برميگردم به دستانم
و كتابي كه بر آن نوشته :
                         ( مردي كه
                                       گورش گم شد )
 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط ابراهیم حصاری  | 


خنكاي صبح تابستون كه ميشد و بوي خمير كه از زيرزمين بيرون ميزد ميدونستم كه باز ننه با چشماي بيخواب پف كرده ,دم سحر درست وقتي كه خروساي خدا خوندنشون گرفته از جاش بلند شده و لابد اول پتوي گرم رو روي ما كه ازخنكاي سحر مچاله بوديم كشيده كه رديف روي بهار خواب كنار هم خزيده بوديم درست مثل شيشه هاي قد و نيم قد ابغوره و ترشي سركه و رب و...كه ننه درشون رو محكم با گچ گرفته بود كه جا بيفته و شايد فهميده بود عجله ما حتما گچ اونا رو كنده و دزدكي ازش برميداريم براي خوردن.وقتي درشون باز ميشد بوش حتي به دماغ داداش اكبر و حسنعلي هم ميرسيد كه پشت بوم خوابيده بودن .
صداي تپ تپ ورز دادن خمير چشمامو به افتاب باز ميكرد كه يواش يواش خودشو از نرده ها داشت ميكشيد بالا و وقتي به جونت ميفتاد درست مثل يه مگس سمج كلافه ات ميكرد. بلند ميشدم و ليوان روحي دمر شده روي پارچ پلاستيكي رو پر اب يخ ميكردم و يه نفس سر ميكشيدم و عطش گرما كه كم ميشد باز صداي تپ تپ خمير بود و وسوسه ديدن تغار خمير و دستاي پينه بسته ننه كه مثل دو تا بال پروانه افتاده تو اب گير خمير بود و با شونه هاي لاغرش به زحمت خمير رو بلند ميكرد و دوباره ميكوبيد توي تغار تا ورز بياد و ترش نشه .بعد تيكه تيكه از گوشه خمير ميكند و دستاشو مثل وقتي كه داشت دعا ميكرد كنار هم ميگرفت و خمير رو مثه يه قطره اب تو صدف دستاش تبديل ميكرد به يه تيكه مرواريد گرد و قشنگ و پرت ميكرد روي سفره اي كه من جلوش چمباتمه زده بودم , كنار همه چونه هاي خمير ديگه كه تو يه رديف مثه بچه هاي ترسيده از ناطم نفسشون در نميومد .
و من دور از چشم ننه روي همه چونه هاي خمير با انگشتم فشار ميدادم و علامت ميزدم و چونه خمير مثه يه عروس خجالتي تو خودش فرو ميرفت .و سهم من از خمير تافتوني كه توش زردچوبه بود و روغن و سيب زميني يه چونه كوچيك بود كه تا دم تنور حواسم بهش بود .و بعد كه چونه هاي خمير روي تخته زياد ميشدن اماده ميشدم كه پا به پاي مادر برم تا پاي تنوري كه از سحر اتيشش به راه بود و گرد بود و بزرگ مثل شكم خاله شمسي كه هميشه دو قلوميزاييد .
ننه منو ميذاشت بالا كنار تنور جوري كه بتونم توي تنورو ببينم و اما نزديك نميشدم چون داغ بود و ممكن بود بيفتم تو تنور و كلوچ بشم مثل فتير سوخته .ننه هم هوامو داشت و نميذاشت نزديك بشم و خودش تا كمر خم ميشد توي تنوري كه از لپاي ننه هم سرخ تر بود و داغ .و دستاي ننه كه دوباره شروع تپ تپ زدن روي چونه هاي خمير زل ميزدم بهش .هيچوقت نتونسته بودم چونه خمير رو صاف كنم طوري كه به دستم نچسبه و گرد و پهن و بزرگ بشه درست مثه يه دايره زنگي كه تو دستاي ننه ميچرخيد و بعد يه دفعه پهن ميشد روي صله .
صله گرد بود و ننه اونو از لباساي كهنه ما درست كرده بود و يه پارچه سفيد تميز هم كه از مادر بزرگ بهش رسيده بود كشيده بود روي صله .و فقط ننه بلد بود كه به اون خوبي صله و خمير رو مثه سيلي بچسبونه تو صورت داغ تنورو زير لب چيزي زمزمه ميكرد كه من هيچوقت نفهميدم وشايد از تنور ميخواست كه روزيه بچه هاشو نسوزونه تا اونم چن تا از تافتوناشو نذر بچه هاي يتيم مريم كنه .و هر بار دراضطراب سوختن و نسوختن نانها منتطر بالا اومدن صورت گر گرفته ننه بودم كه ببينم ناني به رنگ گندم توي دستاي گرمش هست يا نه .
, و وقتي نون و يا تافتوني رو از دل داغ تنور ميكشيد بيرون تو صورت گر گرفته اش ميشد گوشه لبخند معصومش رو ديد و چشمايي كه از دود تنور ريز شده بود و اما ميخنديد و ميدونستم كه يه ليوان اب سرد توي ليوان روحي حسابي ميتونه جگرشو خنك كنه و اونم يواشكي از دل دستاي ترك خورده اش تافتون كوچولويي رو ميگرفت به سمت من كه چونه شو خودم علامت زده بودم و هيچوقت ننه نذاشت تافتونهاي كوچولوي علامت زده من بسوزه .و حتما ميدونست يه كاسه ترشي هم پشت پارچ اب يخ قايم كرده بودم .
وحالا كه ذهنم بوي نان داغ گرفته و دفترم
و قلمم
كه بي تفكر نوشت:
بوي نان تازه ميدهد هنوز
مادرم


تقديم به مادراني كه روزشان در تقويم ميلادي است.
و با احترام به وبلاگ نيلوفرهاي ابی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:8  توسط ابراهیم حصاری  | 


بوي كاج مرده ميدهد تنم
و ذهنم
كه بيجان است و سرد
و تلخ
چون نفس مردگان چند صد ساله
مدفون خواهم كرد خواهشم را
كه
ميدانم
هماورد نازدستان چيره دست رباينده نخواهد شد
و تو
خواهي مرد
دربيقوله اي متروك
كه از هزار سال قبل شايد
آتشكده اي بود
براي حنجره اي كه سالها
ميان برف يخ بسته باشد كلامش را
ومن
زنجموره اي بيش نخواهم شد
تلخ
سرد
انگاريد سالهاست از اين تنور بي خاكستر
گرما نبخشيده
ناني به كامي


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط ابراهیم حصاری  | 



پروتزهاي مصنوعي
باسنهاي پوشالي
دغدغه هاي زيبايي
دوست داشتنهاي تو خالي
و خيانتهاي واقعي
اما نترسيد
گناه هيچكدام ما
بيشتر از جنيني نيست
كه بي رخصت
از سوراخ كاندوم گذشته باشد
و بعدها
در تمناي آبي خدا
چنگ در آسمان زند
بي آنكه
چيزي مشتان كوچكش را پر كند.



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط ابراهیم حصاری  | 


به شب میسپارمت اما
میدانم
فردا روز
طلوع خواهی کرد
حتی اگر..
............

اما بگذریم
میدانم
میان ظهر جنوب
درست راس ساعت ۲
بدون زمزمه گنجشک میشوی یک روز

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:42  توسط ابراهیم حصاری  | 

 
جاده
در ابتدا
ترديد من اما
در انتها
دست در خواهش ميوه ممنوع
و سيب بر ارتفاع شاخه به تمناي ارتعاش
و ارتعاش ميوه
به تمناي يك نگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط ابراهیم حصاری  | 


كفشها را كنده بودي
زيرا
به باور دريا رسيده اي مسافر
اما هنوز
خيسي ساحل
با انگشتان من بيگانه است

     به ياد و خاطره فاطمه
 (عزيز سفر كرده يك دوست)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط ابراهیم حصاری  | 


 

عطر پونه های وحشی
یاکریم های ظهر تیر چراغ برق
هرم خمار کوچه خلوت
و تو که
بازیگوشانه تر از من
به حراست از چشمان خواب مادر سنجاق بودی
تا لحظه قلاب دستان من و فرار کوچه
و مادر آسوده خیال
کلید درب قفل شده را
زیر بالشش خواب میدید
و کودکانش در وسوسه تیله های چند رنگ

عیدها یادت هست ؟
میگفتی :
ماهیهای قرمز پشت تنگ بلور نفس نمیکشند
فریاد میکنند
و من ندانستم
تا روزیکه بسان ماهی قرمز
درست بعد از عید
متورم حلقوم شهری شلوغ فریادت را بلعید

و حال
سالهاست در جزیره ای کوچک
دلزده از هیاهوی مرغان دریا
در قاب نگاهم
بر ستون سنگی اتاق
در هجوم نرگسهای زرد
آرمیده ای
دیریست هوای خانه ندارم
حتی اگر
خیال خنک پونه های وحشی
دلم را بخشكاند
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:10  توسط ابراهیم حصاری  | 

گرمابه های جمعه شلوغ
سوال بیجواب سالهای کودکی
سلامهای قرمز خجول
پشت گونه های سفید اب کشیده و براق
مردان پر سبیل
بوی صابون گنده سفید
گوشه چشم نازک زنان به یکدگر
بقچه های پر لباس چرک
و مادرانمان
ابروان نازک تمیز
وه چه خاطره شرمناک زیبایی
و شاید خوابی در چشمان خمار سنگین از ودکای پر درصد
صبح جمعه است و
بوی ترشیدگی از تمام هم اتاقی هایم
مخلوط در عرق تند یک زن اجاره ای
که شبش را
به پولمان فروخت
و شورت قرمز کثیف
بی شرم
معلق از دستگیره شکسته در است
تق تق تق
آقا پیتزایتان که سفارش داده بودید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:25  توسط ابراهیم حصاری  | 

کبریتم کو؟
ماه را روشن میکنم مادر
اگر چشمانت سویی برای رد شدن از سوزن ندارند
قبول کن خیالت گنده تر از آن شده که به ته سوزن فرو رود
و کاش پدر بود تا فحش ببندد به ناف این سوزن
وقتی که خستگی اش اویزان به دیوار مانده بود
وتو در مکرر نخها کلافه بودی
و اجاق که حوصله شیر را سر میبرد
و پدر ...
اصلا حالا که رفته
بگذريم
اطویت را
روی حوصله چروکیده سردم بکش مادر

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط ابراهیم حصاری 

شلوارمو کشیدم پایین و نشستم .توالت پشت دفتر قاضی دادگاه بود و شاید اگر بلندتر ...زیدم صدام به گوشش میرسید .حواسم میره به سوسکی که معلومه تازه از گه کشیده خودشو و شاخکای بلندش رو با دستای قهوه ای چندش آورش تمیز میکنه .وحالا برگشته رو به من که بهش زل زدم.چشماش معلوم نیست فقط میدونم اونم زل زده به من .شایدم منو به شکل یه کوه گه خوشمزه میبینه .
...
زم تا ببینم چه عکس العملی نشون میده اما اون ثابت ایستاده و زل زده تو چشمای من .میفهمم سوسکها اندازه قاضی هوش و حواسشون جمع نیست و شاید اصلا چیزی نمی شنوند و شایدم بویی رو هم احساس نمیکنند و حتی مزه ای رو .وگرنه زندگی توی توالت و خوردن فضولات آدم که لطفی نداره
.
سیگارمو بیرون می یارم و فندک می کشم .توالت جای ساکتیه و جون میده برا سیگار کشیدن .سیگارم گر میگیره و صدای سوختن توتون رو که کمتر تو شلوغی شهر شنیده بودم به وضوح میشه شنید .پکی به سیگارم میزنم و عجله ای برای بیرون دادن دودش ندارم .خدا کنه کسی نیاد تو توالت .فکر هم نکنم بیاد چون من که اومدم داخل هیشکی تو سالن نبود
.
صبح که وارد سالن شدم منشی دادگاه گفت :خانمتون هم اومدن ؟گفتم نمیدونم ندیدمش اما میدونه ساعت 9 باید اینجا باشه .گفت منتظر باشم تا بیاد .وای که چه انتظار سخته.همیشه وقتی جایی منتظر بودم کلافه میشدم و قدم میزدم .دو سه بار طول و عرض سالن رو رفتم .نگهبان کچل دادگاه با اون کلاه سبز له و لورده و تفنگی که حتما 20تیر جنگی تو خشاب داره بهم گفت بشین
.
نشستم و به بیرون خیره شدم .اون پایین عریضه نویس پشت میز کهنه حلبی خودش نشسته بود و یه زنه هم سرشو برده بود نزدیک و به چیزایی که عریضه نویس مینوشت زل زده بود و گاهی هم اشاره به مطلبی که انگار تازه یادش اومده باشه میکرد .شاید میخواست از شوهرش جدا بشه و الان داشت تمام بدیاشو ،بد خلقیا و خرجی ندادنا و زن بازیاشو برای عریضه نویس میگفت
.
حوصله ام سر رفته بود و نگاهمو که از اونا گرفتم چشمم خورد به در قهوه ای رنگ فلزی گوشه سالن که کاغذی رو با عنوان (توالت ویژه کارمندان )زده بودن پشت در.میخواستم بیام توالت یعنی همینجا که الان نشستم که یه دفه صدای پای آشنایی به گوشم خورد .همیشه عاشق صدای پاش بودم و کنارش که راه میرفتم یه دفه هوس میکردم ساکت بمونم و فقط به صدای قدمهاش گوش کنم . به منشی دادگاه گفتم اومد .گفت کو کسی که نیست .بعد از چن لحظه گوشه روسری اش از زاویه تند نرده ها بالا اومد .منشی رو به من گفت :خودشه گفتم : بله ،گفتم که خودشه.نگاهی پر سوال اما نپرسیده به من کرد و گفت برین تو .صدای قدمها که نزدیک تر شد دلم لرزید و انگار که پاهام سست تر شد
.
نتونستم سر پا بمونم .دستمو به دیوار گرفتم و لحظه ای بعد روی نیمکت چوبی که عرض سالن رو پر کرده بود شل و بی حرکت بودم .با دست چپش دستگیره در رو گرفت .سفیدی جای خالی حلقه نامزدی بر پوست نازک انگشتش معلوم بود .جلوی قاضی بودیم و نمیشنیدم که از چی داشت میگفت .گوشم به سمت راستم بود که شاید کلمه ای و بهانه ای رو که دلیل بر خواستن مهلت بیشتر برای تصمیم قطعی باشه بشنوم که نشنیدم .جمله های تکراری همیشه رو که در جواب قاضی میگفت از بر بودم .آقای قاضی ما همدیگه رو نمیفهمیم .یه جوریه .رفتارش حرفاش . اصلا همه اش حرفه .عمل نیست تو حرفاش .هیچوقت نشد کنار هم که راه میریم حواسش به من باشه .بعضی وقتام زل میزنه تو چشمام و میخنده . اصلا اینا برام مهم نیست .من طور دیگه ای میخوام باشه زندگی ام
....
دیگه زیاد نشنیدم فکر کنم زل زده بودم به قاضی دادگاه و کم کم انگار که از پشت شیشه توی بارون به جایی زل بزنی تصویر قاضی دادگاه خیس خیس شد
.
اینجا رو امضا کنید آقا .آقا با شمام اینجا رو امضا کنید .مگه نمیخواستید از هم جدا شید .خودکار رو به دستم داد . دلم آشوب بود .انگار تمام روده هام داشت از حلقم میزد بالا.اما به زور قلم رو چرخوندم .گفت انگشت بزن زدم .درست مثه وقتی که رسیدم تو دستشویی و انگشت زدم تا شاید دلم بالا بیاد .قاضی که گفت تمومه زدم بیرون و دویدم سمت همین در کهنه توالت و از داخل درو بستم .عق زدم و هی عق زدم
.
حالام دارم سیگارمو میکشم .سوسکه رفته و نیست و سیگارم خاکستر شده .بلند میشم و کمربندم رو میبندم .صورتم خیسه گوشه لبم قلقلک میشه . با دست قطره اشک سردی رو که گوشه لبم ماسیده میگیرم .میخوام سیفون رو بکشم .سوسک رو میبینم که برعکس افتاده کف سنگ توالت و داره دستاشو تو هوا تکون میده
.
صدای قدمهاشو دوباره دارم میشنوم .هنوزم میتونه دلمو بلرزونه .کاش همه اینها خواب بود.کاش میشد امروز قبل از اومدن به دادگاه کنار اون دختر بچه ۴ ساله جلوی ویترین مغازه بشینم و اون به آوازش ادامه بده : بادتنکم شیلینه .شتلاتم شیلینه .مامان جونم شیلینه .بابا
......
سیفون رو میکشم صدای قدمها در قل قل و فش فش آب سیفون گم میشه و سوسشک رو با خودش میچرخونه و با فشار به داخل چاه میکشه
.

کیش ۲۹ بهمن ۸۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:24  توسط ابراهیم حصاری  | 

 

کروچ کروچ صدای پای زن که در برف فرو میرفت جلوی در بسته ، در پیاده رو دور شد ومرد داخل خانه در شکاف نوری که او و راه پله را به دو نیم کرده بود شروع به شمردن کرد. 1-2-3 ...
قدمهای زن در تن سفید پیاده رو مکثی کرد وبرف نارس زیر پایش که فشرده و آب شد و به آسفالت سیاه خیابان رسید دوباره مصمم رفتن شد
.
4-5-6
ومرد در ادامه شمردن در خیالش تجسم رسیدن زن را به اولین کوچه سمت راست را داشت که در زاویه تند آن همیشه پیرمردی ساز ناکوکش را مینواخت
.
7-8-9
و باز شمرد ...بدن زن کم کم لذت گرمای آخرین قهوه نوشیده با مرد را در سرمای برف پیاده رو جا میگذاشت
.
10-11-12
و مرد مردد اما مغرور ادامه داد
.
زن اما شکسته تر از آن بود که بخواهد تصوری از بازگشت را به ذهن خیس برف زیر پایش بفشارد
.
13-14-15..
و مرد که شاید به عادت همیشه تصور میکرد تا عدد 50 فرصت زیادی مانده برای پشیمانی و باز گشت زن که با انگشتان پر عادتش به در بکوبد و با لبخندی همه چیز تمام شود و مثل بارهای قبل که تمامی این شمردنها در بستری گرم با لبان عطشناک زن در آغوشی گر گرفته از مرد به خلسه فرو میرفت و عشقهء منحنی اندام کشیده و پر تحریک زن در خیال برهنه ومرطوب مرد سیراب میشد
.
16-17-18
و شاید حواس زن به لکه همیشگی روی یقه پالتوی مخملش بود که اثری بود از انگشت شوخی مرد که بعد از خوردن قهوه یقه پالتوی زن زیبایش را با انگشت آغشته به قهوه مهر میکرد و این عادتی خوشایند بود برای هر دو
.
19-20-21..
و اعداد که از مرز خطرناک آخرین حدود دلگیری زن میگذشت و یاد مرد را به خاطره آخرین قهرشان چسبانید که از حدود عدد بیست پیشتر نرفته بود
.
22-23-24
و زن که کم کم بخار گرم دهانش را به آغوش همیشه پر شهوت آسمان شهر میپاشید. ودستان کرخت شده زیبایش را به دور از عطش دستان مرد در تنهایی جیبهایش فرو برد
.
25-26-27
و مرد در تردید تردید تردید که نکند اشتباه اوبوده این بار هم ومبادا افکار نازک زن برای همیشه از گلدان زیبای طاقچه دور شود
.
28-29-30
و زن در لذت و خلسه اولین دیدار با مرد در چهارراهی که چراغ سبزش در انعکاس چشمان زن به نگاه قهوه ای مردی درآنسوی راه اجازه عبور داده بود
.
31-32-33
و زانوی کم تحمل مرد که کم کم در نموری راه پله ها به زمین نزدیک تر میشد
.
34-35-36
و عبور زن از کوچهء پرسه های دومین روز نگاهشان در هم
.
37-38-39
لکنت لکنت و باز لکنت در زبان مرد و شمردن نامفهوم اعداد که اگر به 50 میرسید زن را به کلاف شلوغ آدمهای بعد از چهار راه گره میزد
.
40-41-42
مرد بر سرمای راه پله های یخ بسته خانه سرد نشست
.
43-44-45
و زن که میخواست و نمیتوانست و شاید میتوانست و نمیخواست که دیگر در نگاه نادم مرد لب بر لبش بساید و اندام خوشتراشش را با دستان نوازشگر مرد همخوابه کند
.
46-47-48
و رعشه در اندام مرد با شمردن آخرین اعداد
..
49
و .... ۵۰ و چراغ قرمز خیابان که عدد 50 را برای تمامی عابران منتظر پشت خطوط فریاد کرد
.
و

زن با یقه پالتوی آغشته به قهوه در انعکاس هزاران چشم قهوه ای، خطوط اندامش را به کلاف شلوغ آدمهای آنسوی چهارراه قرمز گره زد .
و

مرد که سردتر از تمامی عمرش ذهن بیجانش را بر سر راه مورچه های خط کشیده بر دیوار نمور راه پله ها جا گذاشت . 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط ابراهیم حصاری  | 

 

تنها بودیم
شب دستانش را از ستاره تکاند
و ستاره ها که بر ماسه کز کردند ، دریا گریست
آشوب ـ دلش را عق زد
و پارو شکسته ای از حنجره اش را با خاطره مردی مرده
تف کرد در آتشی که گرممان میکرد
آتش نبود
و مردی بر خاکستر مرده بود

و جغدی تلخ که پتوی شب را تا چانه کشید
هو،هو،هو
آنسوتر عشق
در حافظه سرد قوطی های خالی

دنبال آثاری از جرم زنی میگشت
که باکره گی اش را
در میان زباله ها چال کرده بود

و خاکستر مردی که در ستاره ها میسوخت
و ما که
تنهابودیم
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:2  توسط ابراهیم حصاری  | 

 

نفسش که پاشید روی شیشه ، مرد وسط کوچه برای چند لحظه محو شد :این مردیکه معلوم هست چیکار داره میکنه نکنه زده به سرش. دکتر میگفت مردنیه اما انگار هیچی نمیفهمه این...
پرده رو از انگشتش رها کرد ونگاهش رو از مرد وسط کوچه که هنوز مشغول ساختن آدم برفی بود؛ و رو کرد به زن که فنجان قهوه رو وارونه گذاشته بود روی نعلبکی وداشت زیر لب چیزی میگفت
.
مرد غرولندی کرد واز پنجره کنار رفت : مارو ببین با کی داریم حرف میزنیم زن نیم نگاهی به مرد دوباره خیره به فنجان گفت:اونم یه دیوونه مثه تو بازم صد رحمت به اون که ده سال منتظر کسی مونده ؛ که اصلا نیست

مرد وسط کوچه اما کم کم داشت کرخت میشد

یه هویج بزرگ رو با انگشتای بیحسش فرو کرد وسط صورت آدم برفی وبعد دستشو رو محکم فشار داد روی قلبش میدونست اگه ادامه بده این درد پیرش رو در میاره. اما دلش نبود که برگرده به خونه اش چیزی نمونده بود که تموم شه.نگاهش سر خورد روی سیب سرخ گاز زده ای که چند دقیقه قبل عابری با پوزخند پرونده بود طرفش فکر کرد آدم برفی هم دل میخواد و با اين تصميم سیب رو محکم فرو کرد تو دل آدم برفی همونجا که فکر میکرد باید قلبش باشه
.
زانوهاش کم کم سست میشد یاد حرف دکتر پیر همسایه افتاد
( تنها کسی که بهش سر میزدوتابلوهاشودوست داشت ومیدید )که آخرین بار خیلی رک و دوستانه گفته بود اگه فشار بیاری رو خودت کارت در اومده. دیگه اونوقت از دواهای منم کاری ساخته نیست
...........
اما باز با خودش گفت :کم کم تموم میشه دیگه چیزی نمونده اگه این درد لعنتی بذاره
.............
چند ساعتی بود که نگاههای سرد مرد پشت پنجره روش سنگینی میکرد.گرمای داخل اتاق گر گرفتگی گونه های زن رو بیشتر کرده بود..سیم تلفن در ادامه مارپیچ خودش به گوش زن نزدیک میشد : نه شقایق جون تلفنی که نمیشه فال گرفت باید باشی نیت کنی وفنجونتو خودت چپه بذاری که سرنوشت خودتو بخونه آره .. شنیدم با طلوع خانوم بازار بودی. مریم خانوم میگفت.... راستی نیستی اینجا امروز که بخندی ؛این نقاشه دوباره امسال وسط کوچه معرکه گرفته . آره دیگه .. مریم خانوم میگفت خودش به آقای دکتر گفته من عاشق آدم برفی ام . هر سال باید بزرگترشو بسازم میگه گفته این یه قراره بین من واون ..من نمیدونم این اونی که میگه کیه . اما حتما زنشه دیگه فکر کنم ده سالی هست که اینجاست این آدم ، از همون وقتی که اومده هر سال کارش همینه.من نمیدونم اگه زنش ده ساله رفته این خر چرا هنوز منتظره ....زنیکه معلوم نیست الان تو بغل کی خوابیده وچن شیکم زاییده شایدم اصلا مرده چه معلوم .میگم مردم از شوهر هم شانس دارن به خدا
......
مرد وسط کوچه اما دیگه رمقی نداشت انگشتای پاش کبود شده وبا هر دهن دره کفش پاره اش سرما میزد تو رگهاش دیگه قلبش نمیسوخت دیگه حسی هم نبود که دردی باشه شاید ... حالا آدم برفی بزرگ شده بود بزرگتر از هر سال وقشنگ تر از همیشه ..آدم برفی بزرگ وسرد بود و مرد نفسشو پر کرد از هوای آدم برفی اش و خودشو کشید سمت اتاق سرد نمور
....
فردا صبح اما هیچکدوم از همسایه از پشت هیچ پنجره ای ندیدن که نقاش از اتاقش بیاد بیرون فقط مریم خانم بعدها تعریف کرد یه آدم سفید پوش وقت نماز صبح ده بار شاید سر تا سر کوچه رو رفت وبرگشت اصلا شبیه ما نبود واصلا ندیدم که زن بود یا مرد
..
ودیگه هیچوقت هیچ کسی وسط هیچ کوچه ای یه آدم برفی بزرگ با یه سیب گاز زده وسط دلش ندید.

 

بیخوابی دیشب ونور کم موبایل نتیجه اش شد مشوش های بالا روی کاغذ هایی که نمیدیدم
وشاید بعد اصلا حوصله ای حتی برای اصلاحش نبود .از دوستان نکته بین عذر خواهم وشرمنده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط ابراهیم حصاری  | 

 پیران کسالت

بر کنگره های عادت امامزاده لمیده

وبر هجای عشق دم میزنند

ودر گوشه هر چشمشان

<دخترکان انتظار >

با کوزه های تهی

بر لب چشمه ؛ به پیری نشسته اند

ودر حسرت مردمکهاشان

دختر فردا

پای بر پلکان بلوغ می ساید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط ابراهیم حصاری  |